روزی که داشتم دقیقاً پست قبلی وبلاگم رو می نوشتم با خودم گفتم : “ایول…این ماه سه تا پست نوشتی! از این به بعد حتما حداقل سه تا پست رو هر ماه می نویسم” ولی زهی خیال باطل که امروز حدوداً یک ماه از اون تاریخ میگذره و من هنوز مطلبی رو که قرار بود بعد از تابستون بنویسم رو ننوشتم! می خواستم از تابستون براتون بگم، از سختیاش، از خوشیاش، از آخر کارآموزی … ولی نشد…
روزهای تابستان سبز یکی پس از دیگری با همه خاطراتش گذشت…گاهی تلخ… گاهی امیدوار کننده… گاهی خندون…گاهی ناباورانه…گاهی بی خیال …گاهی خسته… گاهی با هیجان… گاهی با وسوسه … گاهی تو فکر … گه گاهی …
و ثانیه ها یکی پس از دیگری می گذرد و دوباره نوید آغاز سال دانشجویی جدید را میدهد!
اما ثانیه هایی که به سان ساعتی می مانند! و گاه برای عبور از آن ها به هر کاری دست می زنم! امروزم که داشتم “فریدون مشیری” می خوندم رسیدم به این شعرش که دیدم بد نیست بنویسم…چون خاطره خوبی ازش دارم!
چو خاری به دل داری از روزگار،
چو نتوانی از دل برون کرد خار،
________چو درمان و دارو، نیاید به دست،
زر و زور بازو، نیرزد به هیچ،
چو تدبیر و نیرو،
————-نیاید به کار،
در آن تنگنایی که اندوه و رنج
دلت را فراگیرد از هر کنار …
——
به گل فکر کن!
به پهنای یک آسمان گل
به دریای تا بیکران گل …
در آن باغ تا بی نهایت بهار
شنا کن!
——-سبکبال،
————-پروانه وار …
مگر ساعتی دور از آن کارزار
بیاسایی از گردش روزگار.
—————————————————————————————————–
*همین الان خبر رسید عید فطر شده!!! عید رو بیخیال …عیدی ما یادتون نره!
چطور تابستان اینقدر نفهم است که نمی فهمد وقت دانشگاه رفتن نرسیده است. حتی تصوری از دانشگاه رفتن،کلاس رفتن،انجمن رفتن، بیرون رفتن با دوستان،سلام علیک با آدم هایی که چند وقت است ندیدمشان در ذهنم نیست. به این وضعیت موجود و این تنهایی عجیب و غریب عادت کرده ام. عین این کلاس دومی هایی شده ام که شهریور شده و وقت مدرسه رفتن شان رسیده اما نمی دانند آیا همه چیز مثل کلاس اول است یا نه؟ آیا دوستان جدیدی پیدا می کنند یا قرار است تا ابد تنها بمانند؟ آیا خانومشان خوب خواهد بود؟
این روزا اتفاقات عجیب و غریبی داره میفته… از وقایع بعد از انتخابات گرفته تا دادگاه های نمایشی و نمره دادن اساتید…
اما عجیب تر از همه اتفاقی بود که برای من و دوستانم در سازمان هواشناسی افتاد… البته این اتفاق رو بهروز جان خیلی زیبا و به زبان بسیار شیوایی به نقد گذاشته و البته قرار بر این بود که بنده نیز در ادامه به افشاگری های تازه ای بپردازم… اما به خاطر هشدار “پلیس وبلاگ(طرح امنیت در وبلاگ ها)” و اینکه در صورت ادامه وبلاگ فیلتر خواهد شد از خیر این مطلب گذشتم…
ولی پیشنهاد می کنم این مطلب بی نظیر در وبلاگ آقا بهروز با عنوان “بشین آقا”(اینجا) رو حتماً بخونید!