عجب موجود عجیبی است این “دانشجو”!
صبح، وارد دانشگاه می شوم.
به دنبال دوستان می گردم. اما کسانی مثل این که از ورود ما خوششان نمی آید. چنان نگاه می کنند که به خودم شک می کنم و به این فکر فرو میروم که عجب موجود عجیبی است این “دانشجو” !
از نگاهشان می ترسم. ساعتی با دوستان گفتگو می کنیم و ساعتی ما را نگاه می کنند ، انگار وقتی میخندیم عذاب می کشند… ناگهان افرادی می بینید که در عمرتان ندیده اید…
افرادی را نمی شناسم، اما با نگاهشان هزاران فکر و ایده به من منتقل می کنند و انگار انتظار کاری دارند… عجب موجود عجیبی است این “دانشجو”!
افرادی آن طرف تر برای هم اس ام اس می خوانند “ای دانشجو….ای مزدور… ای عامل بیگانه….” و با صدای بلند می خندند… عجب موجود عجیبی است این “دانشجو”!
ظهر، به سلف میروم…
در راه سلف انگار همه مرا می شناسند و من هیچ کدام را….بارها این جمله تکراری را از من پرسیدند: ”امروز خبری نیست؟”
نگاهی می کنم… “نه …فکر نمیکنم… یا حداقل من در جریان نیستم“!
باز می پرسند : “انجمن اسلامی مراسم ندارد؟”
سرم را پایین می اندازم و جریان را توضیح می دهم… “احتمالاً یکشنبه … اگر مشکلی پیش نیاد“.
نا خدآگاه یاد مراسم ۱۶ آذر سال قبل می افتم… جه سختی ها و رنج ها و بی خوابی ها کشیدیم و کسی از ما سوالی نمی پرسید…
ساعت ۳ … “جشن(!) روز دانشجو”
سالن کوچک فنی مملو از دانشجویان است… از انتهای سالن صداهایی به گوش می رسد… بوی اعتراض می آید…
سرود یار دبستانی سر می دهند… تک تک جمله هایش را با تمام وجودم ، آرام زمزمه می کنم … “یار دبستانی من…”
صدای دست زدن…زیر لب “ناله سر مکن…” می خوانم….
“مرغ سحر..ناله سر مکن…دیدگان خسته تر مکن….”
فریاد دانشجویان بلندتر می شود…
مراسم شروع می شود…
قرآن…سکوت….
سرود ملی…همه می خوانند… و بار دیگر یار دبستانی سر می دهند…
ای کاش …
مجری هر چقدر تلاش می کند که دانشجویان را آرام کند نمی تواند… یکی از دانشجویان به نشانه اعتراض مطلبی را بیان می کند… صدایش را واضح نمی شنوم…
موبایلم زنگ میزند… دوستی از همین نزدیکی…صدایش را نمی شنوم…. سالن را از در پشتی ترک می کنم… زیر باران قدم میزنم و با دوستم صحبت می کنم… به محوطه دانشکده فنی باز می گردم… دانشجویان شعار می دهند…
جلوی حراست می نشینم و به فکر فرو می روم… به اینکه چه می شود و چه خواهد شد و چه می تواند بشود…
نگاهشان آزارم می دهد… به بوفه می روم… در راه دوستی را می بینم و کمی با هم گپ می زنیم…
بوفه…. نسکافه می خورم … عده ای در مورد اتفاقی که افتاده است بحث می کنند…
به سمت اتوبوس های دانشگاه می روم… باران شدید تر می شود…
دوستانی را می یابم… کمی با هم گفت و گو می کنیم و می خندیم…خنده هایی نه از جنس همیشه….
و…
سلف… همه از اتفاق امروز دانشگاه می پرسند… “شما خبر ندارید چه اتفاقی افتاده است؟”
اصلاً حوصله صحبت کردن ندارم…. “نه …ولی مثل اینکه خبرایی بوده…”
به خانه باز میگردم و تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است که اخبار امروز را دنبال کنم….
سایت فرارو را باز میکنم… خبرهایی از دانشگاه همدان… عکس هایی از ۱۶ آذر… خبرهای بدی است… سایت را می بندم…
جرقه ای در ذهنم می خورد و می نویسم… “عجب موجود عجیبی است این “دانشجو”” .
گرچه وصالش نه به کوشش دهند، هر قدر ای دل که توانی بکوش «حافظ»