وب نوشت های من

درد ابدی…

دی۱۳

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

لطفاً فقط با فایرفاکس وارد شوید!

دی۳

از چند هفته پیش که وبلاگم رو از لحاظ امنیتی ارتقا دادم، مشکلی برای تم وبلاگم بوجود اومده و اگر با اینترنت اکسپلورر این صفحه رو باز کنید قطعاً به صورت کامل باز نمیشه! منم چون همیشه از فایرفاکس استفاده می کنم از این موضوع اطلاعی نداشتم تا اینکه به تازگی یکی از دوستانم شاکی شده بود که یکی دو ماهی هست که وبلاگم خرابه و کامل باز نمیشه !!!  که در نهایت فهمیدم که تم وبلاگ با اینترنت اکسپلورر مشکل پیدا کرده! منم چون وقت ندارم تا بعد از امتحانات ترم اقدام به کدنویسی و بازبینی کد و …. بکنم، عاشقان و طرفداران وبلاگ بنده لطف کنند برای مراجعه به وبلاگ فقط با فایرفاکس وارد بشن! البته شاید هم اصلاً تم رو درست نکردم تا شما مجبور بشید از فایرفاکس استفاده کنید و لذت استفاده از یک مرورگر قوی و سریع رو ببرید! به نظر من اگه سیستمی روش فایرفاکس نصب نباشه اینترنت نداره! برا همین همیشه روی فلشم موزیلا فایرفاکس دارم ….حتی وقتی که کافی نت می رم از فایرفاکس خودم استفاده می کنم! اینجوری هم امنیت بیشتره، هم سرعت و امکانات بیشتره! راستی اگه تا حالا از فایرفاکس استفاده نکردید حتماً برای یک بار هم شده استفاده کنید تا برای همیشه اینترنت اکسپلورر رو کنار بذارید! کلاً موزیلا فایرفاکس موجود هوشمندیه! بعضی مواقع که حتی کد رو اشتباه مینویسید خودش کد رو یه جورایی برای نشون دادن درست فرض می کنه! در ضمن بزرگترین قسمت فایرفاکس در واقع خود مرورگر نیست بلکه منابع بسیار زیادی از افزونه هاست که تمامی امکانات مورد نیاز شما برای استفاده از اینترنت رو براورده می کنه! از مدیریت دانلود گرفته تا فیلتر شکن!


روز درک تضاد، تفاخر، تبعیض!

آذر۲۶

داستان از دو ماه پیش شروع شد، وقتی که من و سینا تصمیم گرفتیم هر هفته جلسه آموزش لینوکس برای دانشجوهای ترم پائینی عزیز بذاریم. اواخر مهر بود. صحبت های اولیه شد، قرار شد فعلاً یک جلسه کوچیکی تو همون دانشکده فنی قدیم برگزار کنیم. ولی به دلیل این که سالن برای کلاس استفاده می شد نتونستیم مراسم رو برگزار کنیم. بعد هم که به دانشکده سردشت رفتیم… دوباره صحبت کردیم…حتی پوسترهای مراسم هم آماده کردیم! اما گفتند ویدئو پروژکتور نداریم! خوب ۲ هفته ای هم به همین صورت سپری شد…

بالاخره ویدئو پروژکتور نصب شد. گفتیم : «ایول، اولین برنامه سالن مال ماست!» ، اما گفتن سالن آماده نیست! ولی با کمال تعجب همون هفته چهارشنبه مراسمی توی همین سالن ناآماده برگزار شد!

روزها گذشت و بالاخره پوسترهای مراسم نصب شد و ۲۴ آذر “همایش آشنایی با لینوکس” قطعی شد.

احتمالاً مراسم ۱۶ آذر دانشگاه یادتون هست.. ۳ تا دوربین مدار بسته و ۱ دوربین دیگه از مراسم فیلم برداری می کردن…اینو داشته باشین…

صبح روز ۲۴ آذر اطلاع یافتیم که سالن دوربین نداره! یکی از دوستان هم کلی رفت دانشگاه و اینور و اونور که دوربین بگیره اما نشد…

قبل از اینکه مراسم شروع بشه…به مسئول سالن گفتیم که خوب با دوربین مدار بسته فیلم بگیرید… گفتن نه…اصلاً کیفیتی نداره…با همون دوربین موبایل بگیرید بهتر در میاد…!! (اونجای آدم دروغگو!)

خوب مراسم به هر نحوی بود برگزار شد… البته بماند که در همون جا اتفاقاتی برام پیش اومد که نتونستم ارائه خوبی داشته باشم…من که حتی شاید هر ترم ۳ یا ۴ تا ارائه حتماً دارم…حتی تمام چیزهایی که آماده کرده بودم هم از یادم رفت…خوب… بگذریم…

چهارشنبه ۲۵ آذر… وقتی که دیدم مراسمی توی سالن هست..رفتم توی سالن…جمعیت خیلی زیاد بود….فکر کنم حدوداً ده ۱۵ نفری بودن…اینو داشته باشید…

تو پرانتز بگم…همون روز مراسم لینوکس به ما گفتن جمعیت توی سالن کم هست…برید توی اتاق سمینار، طبقه سوم!

برگردیم سر همون قضیه چهارشنبه…با کمال تعجب دیدم که دوربین بسیار با دقت خاصی داره از مراسم فیلم میگیره… خوب شما اگه جای من بودید چی کار می کردید؟

البته وقتی خوب دقت کردم فهمیدم چرا دوربین آوردن….آخه از ما بهترون داشتن مراسم رو برگزار میکردن…!!! ;-)

عجب موجود عجیبی است این “دانشجو”!

آذر۱۶

صبح، وارد دانشگاه می شوم.

به دنبال دوستان می گردم. اما کسانی مثل این که از ورود ما خوششان نمی آید. چنان نگاه می کنند که به خودم شک می کنم و به این فکر فرو میروم که عجب موجود عجیبی است این “دانشجو”  !

از نگاهشان می ترسم. ساعتی با دوستان گفتگو می کنیم و ساعتی ما را نگاه می کنند ، انگار وقتی میخندیم عذاب می کشند… ناگهان افرادی می بینید که در عمرتان ندیده اید…

افرادی را نمی شناسم، اما با نگاهشان هزاران فکر و ایده به من منتقل می کنند و انگار انتظار کاری دارند… عجب موجود عجیبی است این “دانشجو”!

افرادی آن طرف تر برای هم اس ام اس می خوانند “ای دانشجو….ای مزدور… ای عامل بیگانه….” و با صدای بلند می خندند… عجب موجود عجیبی است این “دانشجو”!

ظهر، به سلف میروم…

در راه سلف انگار همه مرا می شناسند و من هیچ کدام را….بارها این جمله تکراری را از من پرسیدند:  ”امروز خبری نیست؟

نگاهی می کنم… “نه …فکر نمیکنم… یا حداقل من در جریان نیستم“!

باز می پرسند : “انجمن اسلامی مراسم ندارد؟

سرم را پایین می اندازم و جریان را توضیح می دهم… “احتمالاً یکشنبه … اگر مشکلی پیش نیاد“.

نا خدآگاه یاد مراسم ۱۶ آذر سال قبل می افتم… جه سختی ها و رنج ها و بی خوابی ها کشیدیم و کسی از ما سوالی نمی پرسید…

ساعت ۳ … “جشن(!) روز دانشجو”

سالن کوچک فنی مملو از دانشجویان است… از انتهای سالن صداهایی به گوش می رسد… بوی اعتراض می آید…

سرود  یار دبستانی سر می دهند… تک تک جمله هایش را با تمام وجودم ، آرام زمزمه می کنم … “یار دبستانی من…

صدای دست زدن…زیر لب “ناله سر مکن…” می خوانم….

مرغ سحر..ناله سر مکن…دیدگان خسته تر مکن….

فریاد دانشجویان بلندتر می شود…

مراسم شروع می شود…

قرآن…سکوت….

سرود ملی…همه می خوانند… و بار دیگر یار دبستانی سر می دهند…

ای کاش …

مجری هر چقدر تلاش می کند که دانشجویان را آرام کند نمی تواند… یکی از دانشجویان به نشانه اعتراض مطلبی را بیان می کند… صدایش را واضح نمی شنوم…

موبایلم زنگ میزند… دوستی از همین نزدیکی…صدایش را نمی شنوم…. سالن را از در پشتی ترک می کنم… زیر باران قدم میزنم و با دوستم صحبت می کنم… به محوطه دانشکده فنی باز می گردم… دانشجویان شعار می دهند…

جلوی حراست می نشینم و به فکر فرو می روم… به اینکه چه می شود و چه خواهد شد و چه می تواند بشود…

نگاهشان آزارم می دهد… به بوفه می روم… در راه دوستی را می بینم و کمی با هم گپ می زنیم…

بوفه…. نسکافه می خورم … عده ای در مورد اتفاقی که افتاده است بحث می کنند…

به سمت اتوبوس های دانشگاه می روم… باران شدید تر می شود…

دوستانی را می یابم… کمی با هم گفت و گو می کنیم و می خندیم…خنده هایی نه از جنس همیشه….

و…

سلف… همه از اتفاق امروز دانشگاه می پرسند… “شما خبر ندارید چه اتفاقی افتاده است؟

اصلاً حوصله صحبت کردن ندارم…. “نه …ولی مثل اینکه خبرایی بوده…

به خانه باز میگردم و تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است که اخبار امروز را دنبال کنم….

سایت فرارو را باز میکنم… خبرهایی از دانشگاه همدان… عکس هایی از ۱۶ آذر… خبرهای بدی است… سایت را می بندم…

جرقه ای در ذهنم می خورد و می نویسم… “عجب موجود عجیبی است این “دانشجو”” .

گرچه وصالش نه به کوشش دهند، هر قدر ای دل که توانی بکوش «حافظ»

در بخش خاطرات | ۲ نظر »

یکی بود یکی نبود!

آذر۱

سلام بر همه …از اون اول تا تو…

می خوام براتون داستان تعریف کنم…..صبر کن حس بگیرم….خوب…

یکی بود یکی نبود…

اما نمیدونم کدوم یکی بود کدوم یکی نبود …!!!

ولی مسلمه وقتی این یکی بود ، اون یکی نبود، یا وقتی اون یکی بود ،این یکی حتماً نبوده!!!

بعد این همه آخرش نفهمیدیم کی بود،کی نبود، اگه یه کی نبود ،کی بود ؛ شایدم اگه یه کی بود ،کی نبود ؟؟؟

ولی مسلمه هر چی هست هر کی ،هر کی نبود،چون یکی بود ، یکی نبود. شما میدونین کی به کی بود؟

چیه؟؟؟ فکر کردی حالا میشینم برات قصه میگم؟ نه عمو جون!!! ما این کاره نیستیم… (سانسورش کردم)

فقط می خواستم بگم از پست قبلی هیچ، هیچ و هیچ منظوری نداشتم وفقط یه جور آموزش صرف فعل برای بعضی از دوستان بود…زیاد جدی نگیرید!

فقط آبان تموم شد و…

همین.

« Older EntriesNewer Entries »