وب نوشت های من

آشتی

اسفند۱۴

مدت زیادی بود که با وبلاگم قهر بودم… دلیلش را نمی گویم، بماند پیش خودم و وبلاگم و خدایمان. ولی آن چه که بارها مرا عذاب میداد نوشته هایی بود که قرار بود با وبلاگم و خواننده هایش در میان بگذارم و اکنون شاید فقط رازی هستند میان خودم و خودم و … .

از طرف دیگر لطف دوستانی که جویای احوال هستند و نگران حال ما و گاه و بی گاه می پرسیدند:”تو را چه شده است ای جوانک خام که وبلاگ نویسی را رها کرده ای؟”.

تقریباً ۲ هفته تا سال جدید بیشتر باقی نمانده است و هر چه به روزهای سال ۸۸ نگاه می کنم بیشتر به این جمع بندی می رسم که اصلاً سال خوبی را نداشتم و دریغ از یک نکته خارق العاده! شاید بابت این مسئله است که شروع خیلی از کارها و خواسته هایم را سپرده ام به سال آینده و احتمالاً سالی بهتر.

روحم خسته است، و به قولی احتیاج بهClean Up دارد…

و شاید پاسخ سوالی که نمی دانم! نظر شما چیه؟ اگر بر سر دو راهی انتخاب قرار می گرفتید راه اول را می رفتید یا راه سوم(!) ؟

درد ابدی…

دی۱۳

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

گه گاه…

شهریور۲۸

روزهای تابستان سبز یکی پس از دیگری با همه خاطراتش گذشت…گاهی تلخ… گاهی امیدوار کننده… گاهی خندون…گاهی ناباورانه…گاهی بی خیال …گاهی خسته… گاهی با هیجان… گاهی با وسوسه … گاهی تو فکر … گه گاهی …

و ثانیه ها یکی پس از دیگری می گذرد و دوباره نوید آغاز سال دانشجویی جدید را میدهد!

اما ثانیه هایی که به سان ساعتی می مانند! و گاه برای عبور از آن ها به هر کاری دست می زنم! امروزم که داشتم “فریدون مشیری” می خوندم رسیدم به این شعرش که دیدم بد نیست بنویسم…چون خاطره خوبی ازش دارم!

چو خاری به دل داری از روزگار،

چو نتوانی از دل برون کرد خار،

________چو درمان و دارو، نیاید به دست،

زر و زور بازو، نیرزد به هیچ،

چو تدبیر و نیرو،

————-نیاید به کار،

در آن تنگنایی که اندوه و رنج

دلت را فراگیرد از هر کنار …

——

به گل فکر کن!

به پهنای یک آسمان گل

به دریای تا بیکران گل …

در آن باغ تا بی نهایت بهار

شنا کن!

——-سبکبال،

————-پروانه وار …

مگر ساعتی دور از آن کارزار

بیاسایی از گردش روزگار.

—————————————————————————————————–

*همین الان خبر رسید عید فطر شده!!! عید رو بیخیال …عیدی ما یادتون نره!


خدایا آخه تا کی؟

اسفند۳

داشتم فکر می کردم از SMSهایی که برای دوستانمان میفرستیم جالب تر،SMSهایی هستند که مینویسیم و دست آخر تصمیم میگیریم نفرستیم!! که ییهو این شعر به ذهنم رسید…حالا چرا نمی دونم…ولی گفتم بنویسم بد نیست…

گفتم به هوایت سخن آغاز کنم

یک پنجره رو به آسمان باز کنم

ابر آمد و باد آمد و باران آمد

نگذاشت مرا که با تو پرواز کنم!


همین…

فقط به خاطر تو!

اسفند۲

اِهِم اِهِم…سلام..

به خدا سرم شلوغه…یعنی خیلی شلوغه …فکر کنم شلوغ تر هم بشه…ولی به درخواست دوستان و طرفداران پرشور و متحیران وبلاگم علارغم میل باطنیم مجبور شدم یه پست جدید بزارم تا دوستان خوششون بیاد و اینقدر گیر ندن که چرا آپدیت نمی کنی؟؟!

البته الان که دارم این پست رو می نویسم خیلی خوشحالم چون…چون…نمی تونم بگم ..اصلاً به شما هم هیچ ربطی نداره..

بعد از پست قبلی که با استقبال بسیار مواجه شد و حتی دوستانِ دوستانِ دوستان ِ من هم با من تماس گرفتن و به خاطر اون شعر زیبا ازم تشکر کردن حالا اینبار می خوام مطلبی رو منتشر کنم که شاید خیلی هاتون قبلاً اون رو شنیده باشید ولی برای این که خاطره بشه اینجا می نویسمش… البته نویسندش من نیستم …نویسنده اش یکی از بهترین های نویسندگی است… فکر کنم اگر متن رو بخونید می تونید بفهمید نویسنده اش کیه …

یه مژده هم بدم که اگر وقت کنم …بازم میگم اگر وقت کنم ….می خوام به مخیله ام فشار بیارم و از استعداد بی نظیرم در سرودن اشعار بی قافیه و بی مفهوم استفاده کنم و یه مثنوی در وصف اراک و دانشگاهش و هفت خوانش بگم که جاودانه باشه و روی فردوسی و مولانا رو کم کنم… البته خیلی عجله نکنید …چون زمان انتشارش به بعد از تعطیلات نوروز می رسه…

بسه دیگه… دستم خسته شد چقدر تایپ کنم ؟!!! شما هم سرتون درد می گیره…

+++++++++++++++++++++++++++++++++

[می خواهم شنبه باشد

خواب ببینمت که بلند بلند می خندی.

زندگیم پشت خط است. بارانی اش سیاه و صورت رویایش سپید . فهم فهمیدنش کار می کند و با دست هایش قلاب می گیرد و تنهایی آدم را از سر دیوار رد می کند.

دوستش دارم.

و دلم می خواهد ، تمام دوست داشتن هایم را هرچقدر عشقم کشید مهر بورزم و هیچ کس، به خرده خیال هایم ناخنک نزند.

هوا که همیشه پس است

می خواهم دانشکده را سر به هوا سوت بزنم

یک عالمه بیست بگیرم و بعد ...

سنگ فرش هایی را که نیست ، یکی در میان مارش بروم

مواظب باش!

پات که روی خط برود ، می سوزم

جر زدن خیلی هم خوب است.

تق تق تق ...

حالا قاطی بچه های بندم.

انفرادیم را یک اورانگوتان بنفش خورده است

و آب نبات چوبی ام طعم تحمل می دهد.

انگار روی شکل راه رفتنت

تنهایی غلیظ بدون قند بپاشند!

و چقدر سر به سر سامان گذاشتن کیف می دهد.

لوک خندان گاهی عجیب حاضر جواب که همیشه از دست گیری دالتون ها، خاطره ای برای تعریف کردن دارد.

حمید که وقتی نمی خندد هم خوشحال است. سکوتش سرازیر شدن کلمات به سمت دانایی است و تازگی ها گردو شکستنش خوب شده است. با نیچه نیز بگیر و ببندهایی دارد.

امین جان ندیده نشنیده که با مست مستم سماع می کند. مثنوی می خواند و اسمش آدم را ناخودآگاه یاد امنیت light می اندازد.

خرگوشم که شبیه شیطنت پسر بچه هاست و چشم های روشنش، سهم قشنگ یک دوستی اند.

مهدی که فلسفه صفر و یک ها را فوت آب است. به اندازه تمام نگفتن هایش پرحرف است و تنش هیچ وقت به تنه خط کشم نمی چسبد . خط اش خوب است و خدا را می فهمد.

امیر که پشت پلک هایش -وقتی می افتند روی همآآ- یک زخم گوشه گیر دور، سوز می زند . کت و شلوار به پوست و استخوانش می آید. با وروجک ها دست می دهد و اصلاً خیال ندارد با سرکه نمکی آشتی کند. خندیدنش هم شنیدنیست.

سمیه که به روایت صاحب نظران اشتباهکی دختر شده. دست و پنجه نرم کردنش با "گل و گلابی " ها خوب است و آن قدر شاخ هست که می شود بعد گفت و گویی کوتاه ، روی لحن نگاهش حساب کرد.

و مسعود که ممنوع الشوخی است. امور فرهنگی روی انگشت اشاره گرافیکش می چرخد و اردیبهشت انگشت به دهان تولد اوست.

و پرسپولیس را عشق است . چه ۱۱ نفره باشد چه یادگار سرزمین سبز آریایی ها .

نگران خدا هم نباش!

در تمام سطرهایی که من خیس گریه ام، او دارد می خندد.

خط به خط کلماتی که جمله می شوند، خدا خواناست. جا نمی ماند. از قلم هم نمی افتد. خیالت تخت. تنگِ تنگِ تنهایی ات ... خدا چسبیده !]

« Older Entries