وب نوشت های من

فورجه…

دی۱۲

دیشب من و مسعود وقتی داشتیم چایی می خوردیم ، مسعود یه لحظه به من نگاه کرد و با صدای گرفته و قیافه آدمی که تازه از جنگ برگشته گفت..: «کی حال درس خوندن داره حالا…اهههههه!!!» . منم که دلم پر بود گفتم :«آره…یه ترم کامل خوش گذروندیم و حالا باید ۳ هفته کامل درس بخونیم» .

عجب ترمی بود این ترم ۵..و به قول شاعر بلند آوازه ایرانی :

«بسی حال کردیم در این ترمِ پیش          نخواندیم همش یک صفحه درس بیش»


نمی دونم توی این یک هفته که می خوام از دوستانم جدا بشم چه حالی می شم …از وقتی که سامان رفته دیگه کسی نیست باهاش کل کل کنیم..یاد امروز که می افتم و فکرم میره سمت مسعود …وای..کی می خواد با تیکه هاش ما رو بخندونه؟ جاتون خالی …دیشب کلی با مسعود حرف زدم و دوباره کلی خندیدیم…..امیر ..هوتن …علی…سمیه…حمید…مریم..پیمان…

وای ..خدایا زودتر این امتحانات لعتنی رو تموم کن…ولی…

بهونه بی بهونه…!!!

دی۱۱

دیروز حالم خیلی بد بود…یعنی بد شد…نمی دونم چرا اینطوری شد؟ شاید تقصیر خودم بود …شایدم اون تلفن لعنتی که ….به هر حال من یه معذرت خواهی به دوستانم بدهکار شدم …

وقتی ظهر استقلال باخت خیلی خوشحال شدم و با خودم گفتم اگه خودت روزت رو خراب نکنی همیشه اتفاقات خوب هست..ولی…پرسپولیس هم با اون بازیش…دوباره اعصابم رو خورد کرد. نمی دونم ولی من که اصلاً تحمل باخت پرسپولیس رو ندارم…جالا به هر دلیلی که باشه…وقتی می دیدم بچه ها با هم بحث می کردن و هر کدوم نظر کارشناسیشون رو ارائه می دادن …وقتی می دیدم که همه به باخت پرسپولیس راضین…کلی اعصابم خورد می شد… دیگه داشتم دیوونه می شدم…ولی باز دم بهزاد گرم…خیلی به موقع اومد و جو رو عوض کرد …شاید بعد از خوردن شیرینی تولدش بود که تقریباً حالم بهتر شد …

راستی بهزاد جان تولدت مبارک .

Newer Entries »