<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>وب نوشت های من &#187; خاطرات</title>
	<atom:link href="http://www.mdt414.com/weblog/category/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.mdt414.com/weblog</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 14 May 2010 08:01:42 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>روز درک تضاد، تفاخر، تبعیض!</title>
		<link>http://www.mdt414.com/weblog/1388/09/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%b1%da%a9-%d8%aa%d8%b6%d8%a7%d8%af%d8%8c-%d8%aa%d9%81%d8%a7%d8%ae%d8%b1%d8%8c-%d8%aa%d8%a8%d8%b9%db%8c%d8%b6/</link>
		<comments>http://www.mdt414.com/weblog/1388/09/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%b1%da%a9-%d8%aa%d8%b6%d8%a7%d8%af%d8%8c-%d8%aa%d9%81%d8%a7%d8%ae%d8%b1%d8%8c-%d8%aa%d8%a8%d8%b9%db%8c%d8%b6/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 11:01:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>وب نوشت های من</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[گپ دوستانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mdt414.com/weblog/?p=145</guid>
		<description><![CDATA[داستان از دو ماه پیش شروع شد، وقتی که من و سینا تصمیم گرفتیم هر هفته جلسه آموزش لینوکس برای دانشجوهای ترم پائینی عزیز بذاریم. اواخر مهر بود. صحبت های اولیه شد، قرار شد فعلاً یک جلسه کوچیکی تو همون دانشکده فنی قدیم برگزار کنیم. ولی به دلیل این که سالن برای کلاس استفاده می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>داستان از دو ماه پیش شروع شد، وقتی که من و سینا تصمیم گرفتیم هر هفته جلسه آموزش لینوکس برای دانشجوهای ترم پائینی عزیز بذاریم. اواخر مهر بود. صحبت های اولیه شد، قرار شد فعلاً یک جلسه کوچیکی تو همون دانشکده فنی قدیم برگزار کنیم. ولی به دلیل این که سالن برای کلاس استفاده می شد نتونستیم مراسم رو برگزار کنیم. بعد هم که به دانشکده سردشت رفتیم&#8230; دوباره صحبت کردیم&#8230;حتی پوسترهای مراسم هم آماده کردیم! اما گفتند ویدئو پروژکتور نداریم! خوب ۲ هفته ای هم به همین صورت سپری شد&#8230;</p>
<p>بالاخره ویدئو پروژکتور نصب شد. گفتیم : «ایول، اولین برنامه سالن مال ماست!» ، اما گفتن سالن آماده نیست! ولی با کمال تعجب همون هفته چهارشنبه مراسمی توی همین سالن ناآماده برگزار شد!</p>
<p>روزها گذشت و بالاخره پوسترهای مراسم نصب شد و ۲۴ آذر &#8220;همایش آشنایی با لینوکس&#8221; قطعی شد.</p>
<p>احتمالاً مراسم ۱۶ آذر دانشگاه یادتون هست.. ۳ تا دوربین مدار بسته و ۱ دوربین دیگه از مراسم فیلم برداری می کردن&#8230;اینو داشته باشین&#8230;</p>
<p>صبح روز ۲۴ آذر اطلاع یافتیم که سالن دوربین نداره! یکی از دوستان هم کلی رفت دانشگاه و اینور و اونور که دوربین بگیره اما نشد&#8230;</p>
<p>قبل از اینکه مراسم شروع بشه&#8230;به مسئول سالن گفتیم که خوب با دوربین مدار بسته فیلم بگیرید&#8230; گفتن نه&#8230;اصلاً کیفیتی نداره&#8230;با همون دوربین موبایل بگیرید بهتر در میاد&#8230;!! (اونجای آدم دروغگو!)</p>
<p>خوب مراسم به هر نحوی بود برگزار شد&#8230; البته بماند که در همون جا اتفاقاتی برام پیش اومد که نتونستم ارائه خوبی داشته باشم&#8230;من که حتی شاید هر ترم ۳ یا ۴ تا ارائه حتماً دارم&#8230;حتی تمام چیزهایی که آماده کرده بودم هم از یادم رفت&#8230;خوب&#8230; بگذریم&#8230;</p>
<p>چهارشنبه ۲۵ آذر&#8230; وقتی که دیدم مراسمی توی سالن هست..رفتم توی سالن&#8230;جمعیت خیلی زیاد بود&#8230;.فکر کنم حدوداً ده ۱۵ نفری بودن&#8230;اینو داشته باشید&#8230;</p>
<p>تو پرانتز بگم&#8230;همون روز مراسم لینوکس به ما گفتن جمعیت توی سالن کم هست&#8230;برید توی اتاق سمینار، طبقه سوم!</p>
<p>برگردیم سر همون قضیه چهارشنبه&#8230;با کمال تعجب دیدم که دوربین بسیار با دقت خاصی داره از مراسم فیلم میگیره&#8230; خوب شما اگه جای من بودید چی کار می کردید؟</p>
<p>البته وقتی خوب دقت کردم فهمیدم چرا دوربین آوردن&#8230;.آخه از ما بهترون داشتن مراسم رو برگزار میکردن&#8230;!!! <img src='http://www.mdt414.com/weblog/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';-)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mdt414.com/weblog/1388/09/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%b1%da%a9-%d8%aa%d8%b6%d8%a7%d8%af%d8%8c-%d8%aa%d9%81%d8%a7%d8%ae%d8%b1%d8%8c-%d8%aa%d8%a8%d8%b9%db%8c%d8%b6/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عجب موجود عجیبی است این &#8220;دانشجو&#8221;!</title>
		<link>http://www.mdt414.com/weblog/1388/09/%d8%b9%d8%ac%d8%a8-%d9%85%d9%88%d8%ac%d9%88%d8%af-%d8%b9%d8%ac%db%8c%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88/</link>
		<comments>http://www.mdt414.com/weblog/1388/09/%d8%b9%d8%ac%d8%a8-%d9%85%d9%88%d8%ac%d9%88%d8%af-%d8%b9%d8%ac%db%8c%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 20:53:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>وب نوشت های من</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mdt414.com/weblog/?p=136</guid>
		<description><![CDATA[صبح، وارد دانشگاه می شوم.
به دنبال دوستان می گردم. اما کسانی مثل این که از ورود ما خوششان نمی آید. چنان نگاه می کنند که به خودم شک می کنم و به این فکر فرو میروم که عجب موجود عجیبی است این &#8220;دانشجو&#8221;  !
از نگاهشان می ترسم. ساعتی با دوستان گفتگو می کنیم و ساعتی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>صبح، وارد دانشگاه می شوم.</strong></p>
<p>به دنبال دوستان می گردم. اما کسانی مثل این که از ورود ما خوششان نمی آید. چنان نگاه می کنند که به خودم شک می کنم و به این فکر فرو میروم که عجب موجود عجیبی است این &#8220;دانشجو&#8221;  !</p>
<p>از نگاهشان می ترسم. ساعتی با دوستان گفتگو می کنیم و ساعتی ما را نگاه می کنند ، انگار وقتی میخندیم عذاب می کشند&#8230; ناگهان افرادی می بینید که در عمرتان ندیده اید&#8230;</p>
<p>افرادی را نمی شناسم، اما با نگاهشان هزاران فکر و ایده به من منتقل می کنند و انگار انتظار کاری دارند&#8230; عجب موجود عجیبی است این &#8220;دانشجو&#8221;!</p>
<p>افرادی آن طرف تر برای هم اس ام اس می خوانند &#8220;ای دانشجو&#8230;.ای مزدور&#8230; ای عامل بیگانه&#8230;.&#8221; و با صدای بلند می خندند&#8230; عجب موجود عجیبی است این &#8220;دانشجو&#8221;!</p>
<p><strong>ظهر، به سلف میروم&#8230;</strong></p>
<p>در راه سلف انگار همه مرا می شناسند و من هیچ کدام را&#8230;.بارها این جمله تکراری را از من پرسیدند:  &#8221;<em>امروز خبری نیست؟</em>&#8221;</p>
<p>نگاهی می کنم&#8230; &#8220;<em>نه &#8230;فکر نمیکنم&#8230; یا حداقل من در جریان نیستم</em>&#8220;!</p>
<p>باز می پرسند : &#8220;<em>انجمن اسلامی مراسم ندارد؟</em>&#8221;</p>
<p>سرم را پایین می اندازم و جریان را توضیح می دهم&#8230; &#8220;<em>احتمالاً یکشنبه &#8230; اگر مشکلی پیش نیاد</em>&#8220;.</p>
<p>نا خدآگاه یاد مراسم ۱۶ آذر سال قبل می افتم&#8230; جه سختی ها و رنج ها و بی خوابی ها کشیدیم و کسی از ما سوالی نمی پرسید&#8230;</p>
<p><strong>ساعت ۳ &#8230; &#8220;جشن(!) روز دانشجو&#8221;</strong></p>
<p>سالن کوچک فنی مملو از دانشجویان است&#8230; از انتهای سالن صداهایی به گوش می رسد&#8230; بوی اعتراض می آید&#8230;</p>
<p>سرود  یار دبستانی سر می دهند&#8230; تک تک جمله هایش را با تمام وجودم ، آرام زمزمه می کنم &#8230; &#8220;<em>یار دبستانی من&#8230;</em>&#8221;</p>
<p>صدای دست زدن&#8230;زیر لب &#8220;<em>ناله سر مکن&#8230;</em>&#8221; می خوانم&#8230;.</p>
<p>&#8220;<em>مرغ سحر..ناله سر مکن&#8230;دیدگان خسته تر مکن&#8230;.</em>&#8221;</p>
<p>فریاد دانشجویان بلندتر می شود&#8230;</p>
<p>مراسم شروع می شود&#8230;</p>
<p>قرآن&#8230;سکوت&#8230;.</p>
<p>سرود ملی&#8230;همه می خوانند&#8230; و بار دیگر یار دبستانی سر می دهند&#8230;</p>
<p>ای کاش &#8230;</p>
<p>مجری هر چقدر تلاش می کند که دانشجویان را آرام کند نمی تواند&#8230; یکی از دانشجویان به نشانه اعتراض مطلبی را بیان می کند&#8230; صدایش را واضح نمی شنوم&#8230;</p>
<p>موبایلم زنگ میزند&#8230; دوستی از همین نزدیکی&#8230;صدایش را نمی شنوم&#8230;. سالن را از در پشتی ترک می کنم&#8230; زیر باران قدم میزنم و با دوستم صحبت می کنم&#8230; به محوطه دانشکده فنی باز می گردم&#8230; دانشجویان شعار می دهند&#8230;</p>
<p>جلوی حراست می نشینم و به فکر فرو می روم&#8230; به اینکه چه می شود و چه خواهد شد و چه می تواند بشود&#8230;</p>
<p>نگاهشان آزارم می دهد&#8230; به بوفه می روم&#8230; در راه دوستی را می بینم و کمی با هم گپ می زنیم&#8230;</p>
<p>بوفه&#8230;. نسکافه می خورم &#8230; عده ای در مورد اتفاقی که افتاده است بحث می کنند&#8230;</p>
<p>به سمت اتوبوس های دانشگاه می روم&#8230; باران شدید تر می شود&#8230;</p>
<p>دوستانی را می یابم&#8230; کمی با هم گفت و گو می کنیم و می خندیم&#8230;خنده هایی نه از جنس همیشه&#8230;.</p>
<p>و&#8230;</p>
<p>سلف&#8230; همه از اتفاق امروز دانشگاه می پرسند&#8230; &#8220;<em>شما خبر ندارید چه اتفاقی افتاده است؟</em>&#8221;</p>
<p>اصلاً حوصله صحبت کردن ندارم&#8230;. &#8220;<em>نه &#8230;ولی مثل اینکه خبرایی بوده&#8230;</em>&#8221;</p>
<p>به خانه باز میگردم و تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است که اخبار امروز را دنبال کنم&#8230;.</p>
<p>سایت فرارو را باز میکنم&#8230; خبرهایی از دانشگاه همدان&#8230; عکس هایی از ۱۶ آذر&#8230; خبرهای بدی است&#8230; سایت را می بندم&#8230;</p>
<p>جرقه ای در ذهنم می خورد و می نویسم&#8230; &#8220;<em>عجب موجود عجیبی است این &#8220;دانشجو&#8221;</em>&#8221; .</p>
<p style="text-align: center;"><strong>گرچه وصالش نه به کوشش دهند، هر قدر ای دل که توانی بکوش</strong> «حافظ»</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mdt414.com/weblog/1388/09/%d8%b9%d8%ac%d8%a8-%d9%85%d9%88%d8%ac%d9%88%d8%af-%d8%b9%d8%ac%db%8c%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عجیب ولی واقعی!</title>
		<link>http://www.mdt414.com/weblog/1388/06/%d8%b9%d8%ac%db%8c%d8%a8-%d9%88%d9%84%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c/</link>
		<comments>http://www.mdt414.com/weblog/1388/06/%d8%b9%d8%ac%db%8c%d8%a8-%d9%88%d9%84%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 17:23:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>وب نوشت های من</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mdt414.com/weblog/?p=107</guid>
		<description><![CDATA[سلام&#8230;
این روزا اتفاقات عجیب و غریبی داره میفته&#8230; از وقایع بعد از انتخابات گرفته تا دادگاه های نمایشی و نمره دادن اساتید&#8230;
اما عجیب تر از همه اتفاقی بود که برای من و دوستانم در سازمان هواشناسی افتاد&#8230; البته این اتفاق رو بهروز جان خیلی زیبا و به زبان بسیار شیوایی به نقد گذاشته و البته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام&#8230;</p>
<p>این روزا اتفاقات عجیب و غریبی داره میفته&#8230; از وقایع بعد از انتخابات گرفته تا دادگاه های نمایشی و نمره دادن اساتید&#8230;</p>
<p>اما عجیب تر از همه اتفاقی بود که برای من و دوستانم در سازمان هواشناسی افتاد&#8230; البته این اتفاق رو بهروز جان خیلی زیبا و به زبان بسیار شیوایی به نقد گذاشته و البته قرار بر این بود که بنده نیز در ادامه به افشاگری های تازه ای بپردازم&#8230; اما به خاطر هشدار &#8220;پلیس وبلاگ(طرح امنیت در وبلاگ ها)&#8221;  و اینکه در صورت ادامه وبلاگ فیلتر خواهد شد از خیر این مطلب گذشتم&#8230;</p>
<p>ولی پیشنهاد می کنم  این مطلب بی نظیر در وبلاگ آقا بهروز با عنوان <strong>&#8220;بشین آقا&#8221;</strong> <a title="بشین آقا!" href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=37" target="_blank"><strong>(اینجا)</strong></a> رو حتماً بخونید!</p>
<p>خودتون قضاوت کنید&#8230;</p>
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<p><!--Session data--></p>
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<p><!--Session data--></p>
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
<input id="gwProxy" type="hidden" />
<p><!--Session data--></p>
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
<input id="gwProxy" type="hidden"/><!--Session data--><br />
<input id="jsProxy" onclick="jsCall();" type="hidden" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mdt414.com/weblog/1388/06/%d8%b9%d8%ac%db%8c%d8%a8-%d9%88%d9%84%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آنچه گذشت!!!</title>
		<link>http://www.mdt414.com/weblog/1388/04/%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/</link>
		<comments>http://www.mdt414.com/weblog/1388/04/%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 06:33:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>وب نوشت های من</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[گپ دوستانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mdt414.com/weblog/?p=90</guid>
		<description><![CDATA[سلام، دوباره یه مدتی این وبلاگ کذایی رو آپدیت نکردم همه جهان رو آشوب گرفت&#8230;.
برا همین تصمیم گرفتم تا دوستان تک تک موهای منو از ریشه در نیاوردن و از آشفتگی زمین مجبور به مهاجرت به مریخ نشدیم سریعتر وبلاگم رو آپدیت کنم &#8230;
هیسسس&#8230;یک دقیقه چشماتو ببند و سکوت کن&#8230;.فقط فکر کن به &#8220; آنچه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام، دوباره یه مدتی این وبلاگ کذایی رو آپدیت نکردم همه جهان رو آشوب گرفت&#8230;.</p>
<p>برا همین تصمیم گرفتم تا دوستان تک تک موهای منو از ریشه در نیاوردن و از آشفتگی زمین مجبور به مهاجرت به مریخ نشدیم سریعتر وبلاگم رو آپدیت کنم &#8230;</p>
<p>هیسسس&#8230;یک دقیقه چشماتو ببند و سکوت کن&#8230;.فقط فکر کن به &#8220;<strong> آنچه گذشت&#8230;</strong>&#8221; !!!</p>
<p>یک سال گذشت&#8230;یک ساله دیگه از دوران دانشجویی&#8230;از زندگی&#8230;از با هم بودن&#8230;</p>
<p>یه سال پر ماجرا&#8230;روزای خوشحالی &#8230;روزای غمناک&#8230;اما با هم&#8230;</p>
<p>سالی که شاید به قولی بامزه ترین سال بود! سالی که هر کاری که نباید می کردیم، کردیم ، هرکاری که باید می کردیم هم کردیم، هر کاری هم که باید می کردیم نکردیم و هر کاری هم که باید نمی کردیم کردیم و بین این همه کردیم و نکردیم و کردن و نکردن دیدی راحت گذاشتمت سر کار&#8230;!!! اگه تا صبحم  می نوشتم ، می خوندی ؟</p>
<p>خوب دیگه بسه&#8230;بی خیال ماجرا&#8230;دوباره من یه کار محال خواستم &#8230;مگه فکرم میشه کرد؟! فکر &#8230;؟؟؟</p>
<p>روزی که داشتم وسایلم رو جمع می کردم که از اراک دوست داشتنی(!) برگردیم تهران، خیلی استرس داشتم. همش فکر می کردم یه چیزی رو دارم جا می ذارم. اون موقع واقعاً نمی دونستم چرا همچین حسی دارم ولی الان کاملاً اون حسم رو درک می کنم . من واقعاً یه چیزی رو جا گذاشتم!!!</p>
<p>حالا من همش استرس داشتم ، از اون ور چون حمید با من و مسعود قرار بود با هم بریم، مطمئن بودم یه اتفاقی برامون میفته! درست بود! وقتی رسیدیم ترمینال با کلی سرخوشی مسعود بلیط رو از کیفش در آورد و گفت صندلی ۲۸و ۲۹ و ۳۰. منم گفتم ایول&#8230;یه دفعه ندایی آمد که : ای وای !!!چرا تاریخ بلیط مال دیروزه؟!!!! همینجا بود که بدون این که من و مسعود حرفی بزنیم فقط  ۳۰ ثانیه حمید رو نگاه می کردیم!!! خوشبختانه اتوبوس جای خالی داشت و تونستیم بلیطمون رو عوض کنیم ولی خوب یه مقداری وجه ناقابل تقدیم کردیم!</p>
<p>بالاخره رسیدیم تهران و ادامه ماجرای زندگی&#8230;</p>
<p>الان هم که صبح تا بعدازظهر میرم کار آموزی&#8230; صبح ساعت ۶ بیدار میشم (دیگه خودتونن فکرش رو بکنید چه حالی دارم) و بعد از به جا آوردن مراسم پیش از خروج از خونه ساعت ۷ از خونه میزنم بیرون&#8230; حدود ۱ ساعت و خورده ای توی راه هستم. توی مسیر فقط دارم آهنگ گوش میدم و زندگی بی هدفم فکر(!) می کنم! بعدشم که میرسم سریع لپ تاپم رو باز می کنم تا یکی دو ساعت فقط اخبار رو روی اینترنت می خونم!!! تمام روزنامه ها، سایت بالاترین، وبلاگ های انتخاباتی و دیگه هرچی که فکرش رو بکنی&#8230;تو این مدتم دوستان کارمند که البته همه خانم هستند درباره همه چی صحبت میکنن غیر از کارشون!!! از اون بحث های شیرینه خانوما دیگه&#8230;بگذریم..خوب دیگه حالا وقت کاره&#8230;یکمی کار دیگه برای بدن ضرر نداره&#8230;</p>
<p>خوب دیگه ساعت نزدیک ۲ شد&#8230;سریع لپ تاپ رو جمع میکنم و بای بای&#8230;</p>
<p>حول و حوش ساعت ۳و نیم می رسم خونه و تنها کاری که می کنم اینه که یه غذایی بزنیم به بدن و سریع بپرم روی تخت و تخت بخوابم!!! البته اگه دوستان بذارن!!! این قسمت بدترین قسمت روزه!!! فکر کن خواب خوابی &#8230;یه دفعه یکی زنگ می زنه موبایلت!!! مادرجااااان&#8230;تقریباً هر روز همین وضعیت رو دارم&#8230;</p>
<p>آهان&#8230;ساعت ۶ شد&#8230;برنامه چیه؟؟؟ الو امیر &#8230;کجا؟؟؟ OK&#8230;*</p>
<p>دیگه بعدشم ساعت۱۱ باید برگردیم خونه&#8230;بعدشم که لالا&#8230;(البته معمولاً در این بخش کمی به تفریح سالم اس ام اس بازی هم می پردازییییییم البته تا وقتی که &#8230;)</p>
<p>راستی دوستان فکر می کنم همه در جریان اتفاقی که برای مسعود جون افتاد هستید&#8230;همه براش دعا کنید که هرچه زودتر خوب بشه&#8230;</p>
<p>فقط یه جمله باقی موند&#8230;*</p>
<p align="center">« زندگی در گذر حادثه هاست ، گاه تلخ است و گهی شیرین است</p>
<p align="center">دل ما در پس این تلخی و شیرینی هاست ، صاف و صادق بماند زیباست . . . »</p>
<p align="center">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>*البته &#8220;کارآموزی&#8221;  یه کم معنیش تغییر کرده&#8230;در تعریف جدید شما وقتی کارآموزی میرید برای این میرید که کار به کارمندهای اون اداره یاد بدید و در واقع دانش خودتون رو به اون ها منتقل کنید!</p>
<p>* البته چون با امیر خیلی حال می کنم اسمشو اینجا نوشتم&#8230;و گرنه حالا امیر نشد با یکی(!) دیگه!!!</p>
<p>*هفته آینده مطلب ویژه و بی نظیری منتشر خواهد شد.لطفاً در کف بمانید&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mdt414.com/weblog/1388/04/%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>NotePad</title>
		<link>http://www.mdt414.com/weblog/1388/02/notepad/</link>
		<comments>http://www.mdt414.com/weblog/1388/02/notepad/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 May 2009 06:41:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>وب نوشت های من</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mdt414.com/weblog/?p=95</guid>
		<description><![CDATA[

دیشب حول و حوش ساعت ۲ که داشتم با لپ تاپم کار می کردم یه دفعه ای به سرم زد و کارای عجیبی کردم&#8230;بماند &#8230;ولی به این نتیجه رسیدم که گاهی وقتا نیاز دارم بشینم پشت کامپیوتر‍، بهتره دیر وقت باشه&#8230;آره.. آخر شب باشه شایدم ۴ صبح.
یه نت پد باز کردم و بعد شروع کردم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="right">
<p dir="rtl" align="right">
<p dir="rtl" align="right">دیشب حول و حوش ساعت ۲ که داشتم با لپ تاپم کار می کردم یه دفعه ای به سرم زد و کارای عجیبی کردم&#8230;بماند &#8230;ولی به این نتیجه رسیدم که گاهی وقتا نیاز دارم بشینم پشت کامپیوتر‍، بهتره دیر وقت باشه&#8230;آره.. آخر شب باشه شایدم ۴ صبح.</p>
<p dir="rtl" align="right">یه نت پد باز کردم و بعد شروع کردم به نوشتن &#8230;.</p>
<p dir="rtl" align="right">نوشتم و نوشتم .خیلی نوشتم .وقتی می گم خیلی یعنی خیلی. از هرچی از هر کجا&#8230;از اون چیزایی که نمی تونم به کسی بگم و آزارم می ده. از اون چیزایی که می خوام بلند فریاد بزنمشون&#8230;اما &#8230;از احساسم نوشتم&#8230; از آیندم&#8230; از گذشتم&#8230;از اینکه کیم&#8230;کجام؟</p>
<p dir="rtl" align="right">بعضی چیزا رو با خط درشت نوشتم و بعضی چیزا رو با خط کوچیک&#8230;بعضیا رو سعی کردم با فونت قشنگ درستشون کنم و بعضیا رو که اذیتم میکردن با بدترین فونت ممکن نوشتم&#8230;یه جورایی دیگه قابل خوندن نبودن!</p>
<p dir="rtl" align="right">وقتی اونقدر نوشتم که خسته شدم ، نوشتم رو اونجور که می خواسم تموم کردم. یه پایان خوش یا یه پایان غم انگیز؟</p>
<p dir="rtl" align="right">بعد  یه بار از اول تا آخر  خوندمش&#8230;</p>
<p dir="rtl" align="right">با خودم فکر کردم کار تمومه &#8230;.بسه دیگه&#8230;</p>
<p dir="rtl" align="right">فقط کافیه که روی اون ضربدر قرمز بالای نت پد کلیک کنی.</p>
<p dir="rtl" align="right">اگه چیزی ازت پرسید تحویلش نگیر &#8230;</p>
<p dir="rtl" align="right">می خواد اغفالت کنه &#8230;.</p>
<p dir="rtl" align="right">بگو نه &#8230;</p>
<p dir="rtl" align="right">محکم بگو نه و همه رو دور بریز&#8230;</p>
<p dir="rtl" align="right">بعد دیگه به هیچ چی فکر نکردم و خوابیدم&#8230;</p>
<p dir="rtl" align="right">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mdt414.com/weblog/1388/02/notepad/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فورجه&#8230;</title>
		<link>http://www.mdt414.com/weblog/1387/10/%d9%81%d9%88%d8%b1%d8%ac%d9%87/</link>
		<comments>http://www.mdt414.com/weblog/1387/10/%d9%81%d9%88%d8%b1%d8%ac%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 2009 14:30:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>وب نوشت های من</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mdt414.com/weblog/?p=8</guid>
		<description><![CDATA[دیشب من و مسعود وقتی داشتیم چایی می خوردیم ، مسعود یه لحظه به من نگاه کرد و با صدای گرفته و قیافه آدمی که تازه از جنگ برگشته گفت..: «کی حال درس خوندن داره حالا&#8230;اهههههه!!!» . منم که دلم پر بود گفتم :«آره&#8230;یه ترم کامل خوش گذروندیم و حالا باید ۳ هفته کامل درس [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب من و مسعود وقتی داشتیم چایی می خوردیم ، مسعود یه لحظه به من نگاه کرد و با صدای گرفته و قیافه آدمی که تازه از جنگ برگشته گفت..: «کی حال درس خوندن داره حالا&#8230;اهههههه!!!» . منم که دلم پر بود گفتم :«آره&#8230;یه ترم کامل خوش گذروندیم و حالا باید ۳ هفته کامل درس بخونیم» .</p>
<p>عجب ترمی بود این ترم ۵..و به قول شاعر بلند آوازه ایرانی :</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;"><strong>«بسی حال کردیم در این ترمِ پیش              نخواندیم همش یک صفحه درس بیش»</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><br />
</strong></p>
<p>نمی دونم توی این یک هفته که می خوام از دوستانم جدا بشم چه حالی می شم &#8230;از وقتی که سامان رفته دیگه کسی نیست باهاش کل کل کنیم..یاد امروز که می افتم و فکرم میره سمت مسعود &#8230;وای..کی می خواد با تیکه هاش ما رو بخندونه؟ جاتون خالی &#8230;دیشب کلی با مسعود حرف زدم و دوباره کلی خندیدیم&#8230;..امیر ..هوتن &#8230;علی&#8230;سمیه&#8230;حمید&#8230;مریم..پیمان&#8230;</p>
<p>وای ..خدایا زودتر این امتحانات لعتنی رو تموم کن&#8230;ولی&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mdt414.com/weblog/1387/10/%d9%81%d9%88%d8%b1%d8%ac%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهونه بی بهونه&#8230;!!!</title>
		<link>http://www.mdt414.com/weblog/1387/10/%d8%a8%d9%87%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a8%db%8c-%d8%a8%d9%87%d9%88%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://www.mdt414.com/weblog/1387/10/%d8%a8%d9%87%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a8%db%8c-%d8%a8%d9%87%d9%88%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 30 Dec 2008 21:31:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>وب نوشت های من</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mdt414.com/weblog/?p=5</guid>
		<description><![CDATA[دیروز حالم خیلی بد بود&#8230;یعنی بد شد&#8230;نمی دونم چرا اینطوری شد؟ شاید تقصیر خودم بود &#8230;شایدم اون تلفن لعنتی که &#8230;.به هر حال من یه معذرت خواهی به دوستانم بدهکار شدم &#8230;
وقتی ظهر استقلال باخت خیلی خوشحال شدم و با خودم گفتم اگه خودت روزت رو خراب نکنی همیشه اتفاقات خوب هست..ولی&#8230;پرسپولیس هم با اون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز حالم خیلی بد بود&#8230;یعنی بد شد&#8230;نمی دونم چرا اینطوری شد؟ شاید تقصیر خودم بود &#8230;شایدم اون تلفن لعنتی که &#8230;.به هر حال من یه معذرت خواهی به دوستانم بدهکار شدم &#8230;</p>
<p>وقتی ظهر استقلال باخت خیلی خوشحال شدم و با خودم گفتم اگه خودت روزت رو خراب نکنی همیشه اتفاقات خوب هست..ولی&#8230;پرسپولیس هم با اون بازیش&#8230;دوباره اعصابم رو خورد کرد. نمی دونم ولی من که اصلاً تحمل باخت پرسپولیس رو ندارم&#8230;جالا به هر دلیلی که باشه&#8230;وقتی می دیدم بچه ها با هم بحث می کردن و هر کدوم نظر کارشناسیشون رو ارائه می دادن &#8230;وقتی می دیدم که همه به باخت پرسپولیس راضین&#8230;کلی اعصابم خورد می شد&#8230; دیگه داشتم دیوونه می شدم&#8230;ولی باز دم بهزاد گرم&#8230;خیلی به موقع اومد و جو رو عوض کرد &#8230;شاید بعد از خوردن شیرینی تولدش بود که تقریباً حالم بهتر شد &#8230;</p>
<p>راستی بهزاد جان تولدت مبارک .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mdt414.com/weblog/1387/10/%d8%a8%d9%87%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a8%db%8c-%d8%a8%d9%87%d9%88%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
