آشتی
مدت زیادی بود که با وبلاگم قهر بودم… دلیلش را نمی گویم، بماند پیش خودم و وبلاگم و خدایمان. ولی آن چه که بارها مرا عذاب میداد نوشته هایی بود که قرار بود با وبلاگم و خواننده هایش در میان بگذارم و اکنون شاید فقط رازی هستند میان خودم و خودم و … .
از طرف دیگر لطف دوستانی که جویای احوال هستند و نگران حال ما و گاه و بی گاه می پرسیدند:”تو را چه شده است ای جوانک خام که وبلاگ نویسی را رها کرده ای؟”.
تقریباً ۲ هفته تا سال جدید بیشتر باقی نمانده است و هر چه به روزهای سال ۸۸ نگاه می کنم بیشتر به این جمع بندی می رسم که اصلاً سال خوبی را نداشتم و دریغ از یک نکته خارق العاده! شاید بابت این مسئله است که شروع خیلی از کارها و خواسته هایم را سپرده ام به سال آینده و احتمالاً سالی بهتر.
روحم خسته است، و به قولی احتیاج بهClean Up دارد…
و شاید پاسخ سوالی که نمی دانم! نظر شما چیه؟ اگر بر سر دو راهی انتخاب قرار می گرفتید راه اول را می رفتید یا راه سوم(!) ؟
«روحم خسته است و احتیاج به clean up دارد…»
تو روحت!
به طور اتفاقی از کلوب UNIاین صفحه رو باز کردم و شروع کردم به خوندن..میشه گفت کنجکاو شدم و برام جالب بود خوندن خاطرات یه فرد….
اگه من جای شما بودم راه دوم رو انتخاب می کردم چون فکر کنم سخت تر از همه بوده که ننوشتیدش!چون به نظر من طی کردن یه راه سخت نتایج لذت بخش تری داره………….
شایدم هیچ راهی رو انتخاب نمی کردم و به قولی می گفتم..هرچه پیش آید خوش آید….
زحمت شد