گه گاه…
روزهای تابستان سبز یکی پس از دیگری با همه خاطراتش گذشت…گاهی تلخ… گاهی امیدوار کننده… گاهی خندون…گاهی ناباورانه…گاهی بی خیال …گاهی خسته… گاهی با هیجان… گاهی با وسوسه … گاهی تو فکر … گه گاهی …
و ثانیه ها یکی پس از دیگری می گذرد و دوباره نوید آغاز سال دانشجویی جدید را میدهد!
اما ثانیه هایی که به سان ساعتی می مانند! و گاه برای عبور از آن ها به هر کاری دست می زنم! امروزم که داشتم “فریدون مشیری” می خوندم رسیدم به این شعرش که دیدم بد نیست بنویسم…چون خاطره خوبی ازش دارم!
چو خاری به دل داری از روزگار،
چو نتوانی از دل برون کرد خار،
________چو درمان و دارو، نیاید به دست،
زر و زور بازو، نیرزد به هیچ،
چو تدبیر و نیرو،
————-نیاید به کار،
در آن تنگنایی که اندوه و رنج
دلت را فراگیرد از هر کنار …
——
به گل فکر کن!
به پهنای یک آسمان گل
به دریای تا بیکران گل …
در آن باغ تا بی نهایت بهار
شنا کن!
——-سبکبال،
————-پروانه وار …
مگر ساعتی دور از آن کارزار
بیاسایی از گردش روزگار.
—————————————————————————————————–
*همین الان خبر رسید عید فطر شده!!! عید رو بیخیال …عیدی ما یادتون نره!
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
حافظ ک**ل