آنچه گذشت!!!
سلام، دوباره یه مدتی این وبلاگ کذایی رو آپدیت نکردم همه جهان رو آشوب گرفت….
برا همین تصمیم گرفتم تا دوستان تک تک موهای منو از ریشه در نیاوردن و از آشفتگی زمین مجبور به مهاجرت به مریخ نشدیم سریعتر وبلاگم رو آپدیت کنم …
هیسسس…یک دقیقه چشماتو ببند و سکوت کن….فقط فکر کن به “ آنچه گذشت…” !!!
یک سال گذشت…یک ساله دیگه از دوران دانشجویی…از زندگی…از با هم بودن…
یه سال پر ماجرا…روزای خوشحالی …روزای غمناک…اما با هم…
سالی که شاید به قولی بامزه ترین سال بود! سالی که هر کاری که نباید می کردیم، کردیم ، هرکاری که باید می کردیم هم کردیم، هر کاری هم که باید می کردیم نکردیم و هر کاری هم که باید نمی کردیم کردیم و بین این همه کردیم و نکردیم و کردن و نکردن دیدی راحت گذاشتمت سر کار…!!! اگه تا صبحم می نوشتم ، می خوندی ؟
خوب دیگه بسه…بی خیال ماجرا…دوباره من یه کار محال خواستم …مگه فکرم میشه کرد؟! فکر …؟؟؟
روزی که داشتم وسایلم رو جمع می کردم که از اراک دوست داشتنی(!) برگردیم تهران، خیلی استرس داشتم. همش فکر می کردم یه چیزی رو دارم جا می ذارم. اون موقع واقعاً نمی دونستم چرا همچین حسی دارم ولی الان کاملاً اون حسم رو درک می کنم . من واقعاً یه چیزی رو جا گذاشتم!!!
حالا من همش استرس داشتم ، از اون ور چون حمید با من و مسعود قرار بود با هم بریم، مطمئن بودم یه اتفاقی برامون میفته! درست بود! وقتی رسیدیم ترمینال با کلی سرخوشی مسعود بلیط رو از کیفش در آورد و گفت صندلی ۲۸و ۲۹ و ۳۰. منم گفتم ایول…یه دفعه ندایی آمد که : ای وای !!!چرا تاریخ بلیط مال دیروزه؟!!!! همینجا بود که بدون این که من و مسعود حرفی بزنیم فقط ۳۰ ثانیه حمید رو نگاه می کردیم!!! خوشبختانه اتوبوس جای خالی داشت و تونستیم بلیطمون رو عوض کنیم ولی خوب یه مقداری وجه ناقابل تقدیم کردیم!
بالاخره رسیدیم تهران و ادامه ماجرای زندگی…
الان هم که صبح تا بعدازظهر میرم کار آموزی… صبح ساعت ۶ بیدار میشم (دیگه خودتونن فکرش رو بکنید چه حالی دارم) و بعد از به جا آوردن مراسم پیش از خروج از خونه ساعت ۷ از خونه میزنم بیرون… حدود ۱ ساعت و خورده ای توی راه هستم. توی مسیر فقط دارم آهنگ گوش میدم و زندگی بی هدفم فکر(!) می کنم! بعدشم که میرسم سریع لپ تاپم رو باز می کنم تا یکی دو ساعت فقط اخبار رو روی اینترنت می خونم!!! تمام روزنامه ها، سایت بالاترین، وبلاگ های انتخاباتی و دیگه هرچی که فکرش رو بکنی…تو این مدتم دوستان کارمند که البته همه خانم هستند درباره همه چی صحبت میکنن غیر از کارشون!!! از اون بحث های شیرینه خانوما دیگه…بگذریم..خوب دیگه حالا وقت کاره…یکمی کار دیگه برای بدن ضرر نداره…
خوب دیگه ساعت نزدیک ۲ شد…سریع لپ تاپ رو جمع میکنم و بای بای…
حول و حوش ساعت ۳و نیم می رسم خونه و تنها کاری که می کنم اینه که یه غذایی بزنیم به بدن و سریع بپرم روی تخت و تخت بخوابم!!! البته اگه دوستان بذارن!!! این قسمت بدترین قسمت روزه!!! فکر کن خواب خوابی …یه دفعه یکی زنگ می زنه موبایلت!!! مادرجااااان…تقریباً هر روز همین وضعیت رو دارم…
آهان…ساعت ۶ شد…برنامه چیه؟؟؟ الو امیر …کجا؟؟؟ OK…*
دیگه بعدشم ساعت۱۱ باید برگردیم خونه…بعدشم که لالا…(البته معمولاً در این بخش کمی به تفریح سالم اس ام اس بازی هم می پردازییییییم البته تا وقتی که …)
راستی دوستان فکر می کنم همه در جریان اتفاقی که برای مسعود جون افتاد هستید…همه براش دعا کنید که هرچه زودتر خوب بشه…
فقط یه جمله باقی موند…*
« زندگی در گذر حادثه هاست ، گاه تلخ است و گهی شیرین است
دل ما در پس این تلخی و شیرینی هاست ، صاف و صادق بماند زیباست . . . »
———————————————————————————————–
*البته “کارآموزی” یه کم معنیش تغییر کرده…در تعریف جدید شما وقتی کارآموزی میرید برای این میرید که کار به کارمندهای اون اداره یاد بدید و در واقع دانش خودتون رو به اون ها منتقل کنید!
* البته چون با امیر خیلی حال می کنم اسمشو اینجا نوشتم…و گرنه حالا امیر نشد با یکی(!) دیگه!!!
*هفته آینده مطلب ویژه و بی نظیری منتشر خواهد شد.لطفاً در کف بمانید…