فقط به خاطر تو!
اِهِم اِهِم…سلام..
به خدا سرم شلوغه…یعنی خیلی شلوغه …فکر کنم شلوغ تر هم بشه…ولی به درخواست دوستان و طرفداران پرشور و متحیران وبلاگم علارغم میل باطنیم مجبور شدم یه پست جدید بزارم تا دوستان خوششون بیاد و اینقدر گیر ندن که چرا آپدیت نمی کنی؟؟!
البته الان که دارم این پست رو می نویسم خیلی خوشحالم چون…چون…نمی تونم بگم ..اصلاً به شما هم هیچ ربطی نداره..
بعد از پست قبلی که با استقبال بسیار مواجه شد و حتی دوستانِ دوستانِ دوستان ِ من هم با من تماس گرفتن و به خاطر اون شعر زیبا ازم تشکر کردن حالا اینبار می خوام مطلبی رو منتشر کنم که شاید خیلی هاتون قبلاً اون رو شنیده باشید ولی برای این که خاطره بشه اینجا می نویسمش… البته نویسندش من نیستم …نویسنده اش یکی از بهترین های نویسندگی است… فکر کنم اگر متن رو بخونید می تونید بفهمید نویسنده اش کیه …
یه مژده هم بدم که اگر وقت کنم …بازم میگم اگر وقت کنم ….می خوام به مخیله ام فشار بیارم و از استعداد بی نظیرم در سرودن اشعار بی قافیه و بی مفهوم استفاده کنم و یه مثنوی در وصف اراک و دانشگاهش و هفت خوانش بگم که جاودانه باشه و روی فردوسی و مولانا رو کم کنم… البته خیلی عجله نکنید …چون زمان انتشارش به بعد از تعطیلات نوروز می رسه…
بسه دیگه… دستم خسته شد چقدر تایپ کنم ؟!!! شما هم سرتون درد می گیره…
+++++++++++++++++++++++++++++++++
[می خواهم شنبه باشد
خواب ببینمت که بلند بلند می خندی.
زندگیم پشت خط است. بارانی اش سیاه و صورت رویایش سپید . فهم فهمیدنش کار می کند و با دست هایش قلاب می گیرد و تنهایی آدم را از سر دیوار رد می کند.
دوستش دارم.
و دلم می خواهد ، تمام دوست داشتن هایم را هرچقدر عشقم کشید مهر بورزم و هیچ کس، به خرده خیال هایم ناخنک نزند.
هوا که همیشه پس است
می خواهم دانشکده را سر به هوا سوت بزنم
یک عالمه بیست بگیرم و بعد ...
سنگ فرش هایی را که نیست ، یکی در میان مارش بروم
مواظب باش!
پات که روی خط برود ، می سوزم
جر زدن خیلی هم خوب است.
تق تق تق ...
حالا قاطی بچه های بندم.
انفرادیم را یک اورانگوتان بنفش خورده است
و آب نبات چوبی ام طعم تحمل می دهد.
انگار روی شکل راه رفتنت
تنهایی غلیظ بدون قند بپاشند!
و چقدر سر به سر سامان گذاشتن کیف می دهد.
لوک خندان گاهی عجیب حاضر جواب که همیشه از دست گیری دالتون ها، خاطره ای برای تعریف کردن دارد.
حمید که وقتی نمی خندد هم خوشحال است. سکوتش سرازیر شدن کلمات به سمت دانایی است و تازگی ها گردو شکستنش خوب شده است. با نیچه نیز بگیر و ببندهایی دارد.
امین جان ندیده نشنیده که با مست مستم سماع می کند. مثنوی می خواند و اسمش آدم را ناخودآگاه یاد امنیت light می اندازد.
خرگوشم که شبیه شیطنت پسر بچه هاست و چشم های روشنش، سهم قشنگ یک دوستی اند.
مهدی که فلسفه صفر و یک ها را فوت آب است. به اندازه تمام نگفتن هایش پرحرف است و تنش هیچ وقت به تنه خط کشم نمی چسبد . خط اش خوب است و خدا را می فهمد.
امیر که پشت پلک هایش -وقتی می افتند روی همآآ- یک زخم گوشه گیر دور، سوز می زند . کت و شلوار به پوست و استخوانش می آید. با وروجک ها دست می دهد و اصلاً خیال ندارد با سرکه نمکی آشتی کند. خندیدنش هم شنیدنیست.
سمیه که به روایت صاحب نظران اشتباهکی دختر شده. دست و پنجه نرم کردنش با "گل و گلابی " ها خوب است و آن قدر شاخ هست که می شود بعد گفت و گویی کوتاه ، روی لحن نگاهش حساب کرد.
و مسعود که ممنوع الشوخی است. امور فرهنگی روی انگشت اشاره گرافیکش می چرخد و اردیبهشت انگشت به دهان تولد اوست.
و پرسپولیس را عشق است . چه ۱۱ نفره باشد چه یادگار سرزمین سبز آریایی ها .
نگران خدا هم نباش!
در تمام سطرهایی که من خیس گریه ام، او دارد می خندد.
خط به خط کلماتی که جمله می شوند، خدا خواناست. جا نمی ماند. از قلم هم نمی افتد. خیالت تخت. تنگِ تنگِ تنهایی ات ... خدا چسبیده !]