وب نوشت های من

فکر!

اردیبهشت۲۴

سپاس لطف دوستان را که دیدشان موجب قربت است و ندیدشان مزید شُبهَت! هر نفسی که فرو می رود در این فکرم و هر نفسی که بر می آید در آن فکر! پس در هر نفسی ۲ فکر موجود است و بر هر فکری ساعت ها وقت لازم۱.

از عقل و شعور  که برآید

کز عهده افکار من بدرآید

***

بنده همان به که ز افکار خویش

عذر به درگاه دوستان آورم

ورنه سزاوار لطف دوستان

من نتوانم که به جا آورم

***

بالاخره پس از مدت ها دوباره سلام و درود…

گرچه در این مدت گلایه دوستان بر عدم نوشتن بنده حقیر بالاگرفت، ولی باور کنید فقط چند روزی است که فراغ بال پیدا کرده ام و میتونم بنویسم. البته به قول دوستان نوشتن که دیگه بیشتر از ۱ ساعت وقت نمیخواد…ولی من تو این مدت همون ۱ ساعت رو هم وقت نداشتم…وقتی ذهن آدم درگیر باشه شاید کمتر بتونه وقت خالی پیدا کنه…

ولی از چند روز پیش که جلسه دفاع از پروژه کارشناسیم به خوبی و خوشی برگزار شد و نوشتن پایان نامم هم تموم شد، همچین یخورده دنیا به کام شده۲ و داره روی خوشش رو دوباره به من نشون میده…اما خاطراتی که تو این روزها رقم خورد جالب و شنیدنیه! سعی می کنم حتما بنویسم …

تا درودی … بدرود.

__________________________________________________________

۱- قصد خاصی از نگارش به سبک سعدی نداشتم، شاید چون چند وقت پیش بزرگداشت سعدی بود و شاید چون چندی پیش بر حسب دریافت پیامکی به خواندن دوباره سعدی روی آوردم…

۲- به قول معروف ” همه چی آرومه….من چقدر خوشحالم…!!! “

سال نو

اسفند۲۹

سلام، برای تو می نویسم

می نویسم تا بدانی که کسی هنوز در تک تک لحظه هایش یاد توست، حتی اگر یادش برایت مهم نباشد.

می نویسم تا بدانی بر سفره هفت سین برایت آرزو کردم، حتی اگر یادت نباشد که برایم آرزو کنی.

می نویسم تا بدانی که …

ای بابا… نه… این مال سال ۸۸ بود… نسخه ۸۹ اینه…

دوباره بوی شب بو، طعم شیرینی و هوای تازه … دوباره سخن از عید و تبریک و عیدی … دوباره شادی و آرزوهای خوب … و یک لحظه! لحظه ای که می­گوید یک­سال گذشته است و سالی آغاز شده است.

سخن از قبل نمیرانم(!) ، نمی گویم و نمی پرسم که هر چه بود گذشته است و تجربه ای است در دفترچه زندگی و اینک آینده ای پیش روست…

آینده ای که هر لحظه­ اش برای تک تک دوستانم پر بودن از خاطرات پرتجربه شیرین و شاد، چرخش چرخ آرزوهایشان و سلامتی و هر آن چه می­ خواهند باشد… چه دوستانی که دلتنگ دیدنشان هستم­، چه دوستانی که نباید دلتنگشان شوم(!)، چه دوستانی که فکر می­ کنند دلتنگشان نمی شوم، چه دوستانی که یادشان خاطره شده­ است، چه دوستانی که یادمان از یادشان رفت ه­است، چه دوستانی که یادشان از یادم رفته­ است(!)، چه آن­هایی که دوستشان دارم و آن­ هایی که دوستشان هستم(!) و چه هر کسی که این متن را می­  خواند…

آینده ای که آرزویش موفقیت و سربلندی دوستان و خانواده ­ام است و رسیدنم به آن چه که دور است اما رسیدنی!

و اما عیدی! دیگه زیادی آرزو کردم… حالا دیگه نوبت شماست…

سال قبل قرار بر این گذشت که دوستان با وبلاگم پشت سر من از بدیهام غیبت کنند… ولی دوستان این عیدی رو دریغ داشتند… ولی امسال باز هم منتظر عیدی دوستان هستم…. صبر ما زیاد است!

در هر صورت ولو زحمته…سال نو مبارک!

تصمیم

اسفند۲۲

سالی که گذشت پر از اتفاقاتی بود که به اجبار اینک خاطراتی هستند که شاید از آن ها نمره قبولی گرفته باشم و شاید بار دیگر  باید پاسشان کنم… گذشته همواره حکمتی دارد و آینده همواره نقطه مبهمی.  شاید سالی که گذشت خاطرات شیرینش کم بود اما این هفته پایانی را تصمیم گرفته ام به جای همه این یکسال خوش باشم و خوش بگذرانم… میخواهم سال آینده سال متفاوتی باشد، سالی که تصمیم گرفته ام متفاوت باشد و سالی که تصمیم گرفته ام که بهتر از گذشته باشد و شاید مهمتر از آن تصمیمی باشد که گرفته ام!

کم کم بهار و نوروز می شود، جدای همه‌ی مشکلات و ماجراهای خوب و بد، دور از دوری‌ها و کمبودها، به آن‌چه که به ما نزدیک‌تر و طبیعی‌تر است، به طبیعت، به بهار و نوروز بیاندیشیم … به بهاری زیبا که زیباییش سهمی از زندگی ماست…

به هر حال… با امید و با نشاط تمام، امیدوارم تمامی دوستان حقیقی و مجازی و تلفیقی(!) تصمیمی برای سال بعد بگیرند و سالی نکو را آغار کنند.

و شعری که سال هاست چنین لحظاتی آن را زمزمه می کنم…    نرم نرمک می رسد اینک بهار…خوش به حال روزگار…

آشتی

اسفند۱۴

مدت زیادی بود که با وبلاگم قهر بودم… دلیلش را نمی گویم، بماند پیش خودم و وبلاگم و خدایمان. ولی آن چه که بارها مرا عذاب میداد نوشته هایی بود که قرار بود با وبلاگم و خواننده هایش در میان بگذارم و اکنون شاید فقط رازی هستند میان خودم و خودم و … .

از طرف دیگر لطف دوستانی که جویای احوال هستند و نگران حال ما و گاه و بی گاه می پرسیدند:”تو را چه شده است ای جوانک خام که وبلاگ نویسی را رها کرده ای؟”.

تقریباً ۲ هفته تا سال جدید بیشتر باقی نمانده است و هر چه به روزهای سال ۸۸ نگاه می کنم بیشتر به این جمع بندی می رسم که اصلاً سال خوبی را نداشتم و دریغ از یک نکته خارق العاده! شاید بابت این مسئله است که شروع خیلی از کارها و خواسته هایم را سپرده ام به سال آینده و احتمالاً سالی بهتر.

روحم خسته است، و به قولی احتیاج بهClean Up دارد…

و شاید پاسخ سوالی که نمی دانم! نظر شما چیه؟ اگر بر سر دو راهی انتخاب قرار می گرفتید راه اول را می رفتید یا راه سوم(!) ؟

شاید!

بهمن۳

بالاخره این ترم هم فیتیلش به ته رسید و تموم شد…و حالا انتظار نمره های درخشان این ترم! یک پس از اون یکی!

این ترم خیلی سعی کردم که درس بخونم و بتونم معدلم رو بهتر از قبل بکنم، ولی انگار یکی هی ترمز درس خوندن ما رو می کشید… نمی دونم چرا… شاید اولین ترمی بود که توی تمام امتحاناتم از مبحث بسیار پیچیده تقلب استفاده کردم… حتی توی امتحان آزمایشگاه که مطمئن بودن همه رو بلدم و استاد هم مطمئن بود که من بلدم … نمیدونم چرا .. ولی شاید اونقدر این نمره برام ارزشمند شده بود که دست به هر کاری زدم… البته نمی خوام بگم که اهل تقلب نبودم… اما این که این ترم به صورت فاجعه باری تقلب کردم و تقلب رسوندم، جای بسی تامل داشت.

همیشه دوست داشتم هر چیزی رو که میشه تجربه کرد، انجام بدم… این ترم هم همش به این فکر بودم که فقط مونده معدل الف بشم… که البته خیز مناسبی هم اول ترم برداشتم… ولی خوب ..نشد دیگه.

حالا هم که همش باید صبح که بلند میشم به این فکر کنم که پروژه رو چی کار کنم! ای بابا! تا آخر بهمن بیشتر وقت نمونده! یه وقتایی هم به خودم فحش میدم که آخه این چه وقت پروژه برداشتن بود!

دیگه از اوضاع روزگار که خودتون بهتر مطلعید و همانطور که شمایید من هم نیز همانطور!

بنده رو عفو بفرمایید بابت کم حوصلگی و این که کم می نویسم…

« Older Entries